تبليغاتX

  www.Radesh.com چشمان انتظار




چشمان انتظار



و خدايي كه در اين نزديكي ست

بادرود

در قسمت قبل ، بعد از بهوش آمدن هليا وآماده شدن ميز غذا، هليا بنا به در خواست سوسن و سهيلا شروع به تعريف خاطراتي از گذشته ي پدر بزرگ كرد.

در اين خاطره تا آنجا فهميديم كه پدر بزرگ هنگاميكه ده ،يازده سال داشت برادر بزرگ خود را از دست داد و خانواده اش مجددا" به يك خانواده ي سه نفري مبدل گشت.

راز هليا قسمت ششم

ادامه:

سوسن با سيني چاي سر مي رسد.و با اشاره ي مادرش(مهين خانم) سيني را ابتدا جلوي هليا (مادر سهيل) مي گيرد.

هليا:( در حال برداشتن چاي): قصد ازدواج نداري؟

سوسن با خجالت سر خود را پايين مي اندازد.سهيلا و حميده از آشپزخانه بر مي گردند.

سهيلا: موافقيد مامان بقيه رو تعريف كنه؟

هليا:البته چند جلد دفتر خاطرات پدر بزرگ رو دارم كه قصد دارم بعد از اينكه اين دوتا رو سرو سامون دادم و عمري باقي موند ويرايشش كنمو اگه بشه كتابش كنم.

ناصحي: خيلي خوبه ، من حاضرم سرمايه گذاري كنم.

هليا: ممنون، جواد وقتي به اصطلاح امروزي ها ديپلمش رو گرفت، مادرش به حالت احتضار مي افته و ازش مي خواد تا خواهر زن عموي خودش رو بگيره

اون هم كه فقط هجده سال داشت تن در ميده ولي هيچ وقت عروسي صورت نمي گيره اونها سه ما نامزد بودند چون مي بايست صبر مي كردند برادر بزرگتر دختره از سفر بر مي گشت، اما محرم هم بودند. يكي از روزها كه جواد سركار بود و مادرش هم براي دكتر دوا رفته بود تهران، آخه بعد از فوت فريبرز ديگه دست و دل مادره به كار نرفت و مادر بيچاره هر روز پير تر و شكسته تر مي شد. خلاصه به جواد خبر مي دن كه بره خونه ي خودشون تا يك چيزايي رو ببينه. اونهم مي ره و چيزي كه نبايد مي ديد رو با چشم هاي خودش ديد.

آره: زنش با يك مرد غريبه...

واقعا" چه ادمهاي مزخرفي پيدا مي شن؟؟؟همين مسئله باعث شد تا جواد همسر خودش رو طلاق بده بدون اينكه حتي بهش دست بزنه، و اين مهر طلاق تا ابد همراهش موند. شروع كرده بود دوباره درس خوندن تا بتونه تحصيلات عاليه رو هم تموم كنه. اما بخاطر مسايل مالي نتونست. بعدش رفت سربازي.

بعد از سربازي هم كار هم درس. اولين سروده هاش بر مي گرده موقعي كه تو خدمت بود. وقتي خودش رو مي شناسه احساس مي كنه به سينما(هنرهاي دراماتيك)علاقه منده و در اين رشته ادامه ي تحصيل ميده و در كنارش به ادبيات هم علاقه داشت، مخصوصا"كتابهاي شعر خيلي مطالعه مي كرد.

پدر بزرگ به اكثر سبكهاي موجود شعر گفته بود اما در غزل مهارت خاصي داشت. اولين غزلي كه گفته بود اين بود:

شوق ديدار يار آتش به ساحل دريا زد

آتش اين شمع به پهلوي قايق و لتكا زد

كار و بار دلدادنم از عقل و تدبير گذشت

دوزخ پنهانم شعله بر خرمن پيدا زد

همه تن جان شدم از اين سوختن، اين ساختنم

زدست دلدادگي سنگي بر من رسوا زد

راز من فاش بشد از شهلاي سحرآميز تو

با نگاه والاي تو پرده ي راز بالا زد

مرواريد عشق از ان صدفي نصيبم گرديد

كه دل خاكستري را به آبي دريا زد

چو شاه پر عشق گرفتم بر افلاك پروازم داد

چو شهابي بر سر اين گردون خاكي پا زد

دل دريايي من اگر سوخت زبيداد ، بساخت

عيب ندارد چو لشكري غم بر دلم تنها زد

هر كه پرسيد زتو ((رادش)) در اين دريا چه گذشت؟

گو كه مجنوني به ليلي شد و سر به صحرا زد

از وقتي آقا جون تو محفلهاي ادبي شركت مي كرد و تخلص شعريش هم رادش بود ديگه كم كم همه پدر رو به اين اسم(( رادش)) صدا مي كردند. كه بعدها هم حتي موفق شد فيلمها شو هم بسازه همه پدر رو به اين اسم مي شناختن.

پدر بعد از اون ماجرا ي طلاق سخت بفكر تحصيل و كارش بود. و خيلي هم پر كار نقاشي ، خطاطي، شعر ، داستان ، فيلمنامه ، موسيقي ووو از سن بيست و پنچ سالگي وارد سياست شد كه سالهاي42 و 43 تقريبا" داشت به اوج مي رسيد كه چهاردهم فروردين چهل و چهار افتاد گوشه ي بيمارستانو تقريبا" پنج روز تو كما بود ، پدر هميشه اين خواب رو برام تعريف مي كرد و مي گفت سر چشمه ي تموم سرنوشتش از اين خواب شروع شد.چريان اينطور بود كه ساعت يازده صبح روز چهاردم فروردين يكي از دوستاش كه دو سه سال بل با هم تو يك حزب بودند رو مي بينه و اون دعوتش مي كنه به نهار پدر هم قبول مي كنه، بعدها كه پدر تعريف مي كرد مي گفت:((من ، نهار رو خوردم چون قبل از عيد هم نمايشگاه خط و نقاشي داشتم اونروزها خيلي كم خواب بودم و از اول عيد اونسال تا اخرش تو كافه تريايي كه پسر عموم كنار ساحل زده بود كار مي كردم البته شيفت شب، روزها هم مشغول كارهاي خودم بودم.بعد از نهار چشام احساس سنگيني كرد با خودم گفتم حتما" بخاطر نخوابيدنهاي اين مدته ، فقط يادمه كه يه ببخشيد به دوستم گفتم و همونجا روي مبل چشامو بستم. وقتي چشامو بستم خودم رو تو يك بيابون ديدم تا چشم كار مي كرد بيابون بود ولي كمي اونطرف تر يك دختر چادر سفيد كه در حال نماز خوندن بود نظرم رو جلب كرد رفتم جلو متوجه شدم داره براي سلامتي من دعا مي كنه يك كبوتر سفيد هم همينجور دور سر اين دختر طواف مي كرد!!!

يهو چشامو باز كردم ، آره مثل اينكه اينها رو داشتم تو خواب مي ديدم. چشامو باز كردم و همون كبوتر رو پشت شيشه ي پنجره ي اتاقم تو بيمارستان ديدم. و اونموقع بود كه فهميدم تو بيمارستان هستم و پسر عموم همه چي رو برام تعريف كرد پسر عموم گفته بود:(( تو گفته بودي من نهار مي رم خونه ي يكي از دوستام و بر مي گردم غروب شد نگران شديم. ولي تو رو يك زن و شوهر مسافر چند كيلومتر خارج از شهر كنار ساحل پيدا كرده بودند

دكتر هم گفته تو رو مسموم كردند. خونه ي كي رفته بودي؟)) پاسبانها هم در جريان افتاده بودند اما من از ترس خانواده ام چيزي نگفتم و به همه گفتم كه مي خواستم خودم رو بكشم !!!))وقتي حالم بهتر شد يك چيزي منو اذيت مي كرد و اون هم اين بود كه اون دختري كه تو خواب ديده بودم كي بود. تا اينكه

بلاخره متوجه شدم.گويا قرار بوده فرداي اونروز من با يكي از هنر پيشه ها تلفني حرف بزنم و در مورد فيلمنامه ام بهش توضيحاتي بدم كه اون حادثه پيش اومد. بعد از اين ماجرا من رفتم مشهد تا هنرپيشه ي مورد نظر رو تست كنم و از نزديك ببينم آخه هنر پيشه ي تئاتر بود اگه با من كار مي كرد اولين كار سينماييش مي شد؛ وقتي ديدمش تا پنچ دقيقه منگ بودم و باورم نمي شد كه اين همون دختري هست كه من تو خواب ديده بودم.همونجا با خودم گفتم: همين رو مي خواستم از خدا، برام رسوندش از هوا.

سرتون رو درد نيارم خلاصه پدر يك دل نه صد دل عاشق شده بود.

مهين: معذرت مي خوام، ناصحي قرصاشو نياورده اگه اجازه بديد دير وقت ما مرخص شيم و شما هم استراحت كنيد، خوب نيست به خودتون زياد فشار بياريد.

هليا: خواهش مي كنم ، اجازه ي ما هم دست شماست.

سوسن: من يه پيشنهاد دارم

سهيلا: بگو سوسن جون چه پيشنهادي؟

سوسن: فردا جمعه است.

حميد: خوب آره

سوسن: البته با اجازه ي مامان و بابا به حساب من فردا همه دسته جمعي بريم دربند.

سهيلا و حميده: هوراااااااااااااااااااااا.

ناصحي: من حرفي ندارم. اتفاقا" براي حال حاج خانم همه خوبه چند ساعتي به دور از اين دود و دم باشه.

سهيل: اجازه بديد ، اجازه بديد، من پيشنهاد بهتري دارم

هليا: تو پيشنهادت رو بگو مادر

سهيل: اينكه خوابيدن اينجا بمونيد صبح اول وقت بريم شمال خونه ي قديمي پدري پدر بزرگ و كنار دريا.

همه: وااااااااااااااااااااااي هوررررررررررررررا

حميد: اي ول پسر! ترشي نخوري يه برنامه ريز درست و حسابي ميشه ازت در آورد!! پرفسور!؟ مگه ميشه شمال رفت و تو آب نرفت؟ تازه همه با لباس مهموني اومدن ، شايدم بعضي ها بخواند يه سري وسايل مورد نيازشون رو تهيه كنند مثلا" آقاي ناصحي بايد قرصشون رو بر داره من بايد برم مايو مو بر دارم

سوسن: اتفاقا" من چون مي دونستم بابا يادش مي ره ( از داخل كيفش قرص پدر را در مي آورد) با خودم اوردم.

سهيل:من مايو دوتا دارم يكشو تو بردار باز حرفيه؟

هليا: سهيل جان، حرفي نيست اما فكر اين رو كردي كه چه جوري اين همه آدم رو مي خواي ببري شمال؟

سهيل : با ماشين خوب.

سهيلا: حتما" اتوبوس، منو بكشي سوار اتوبوس نميشم. تازه همين يه هفته پيش بود يه اتوبوس رفت ته دره ، من نميام.

حميده: چرا اتوبوس؟ خوب ماشين هست ديگه.

حسين پور: آره خوب ماشين هست.

شمسي: حرفا مي زني وا!!! جا نميشيم.

ناصحي: ماشين ما هم هست.

مهين : باز هم جا نمي شيم.

شمسي: چرا!! تو دوتا ماشين جا مي شيم.

سهيلا: آخه خاله شمسي جلو اگه دوتا سوار كنن جريمه ميشن.

سهيل: فهميدم!من ماشين رضا رو مي گيرم.

هليا: نه مادر فدات شم ، مگه تو فردا نبايد بري سركار؟

سهيل: فردا همه ي دنيا تعطيله، تماس مي گيرم مي گم شنبه ميام.

سوسن: مشكل چو حل گشت آسان شود.فردا مژگان شيفت ،( رو به هليا) : من كه مي تونم ماشين دختر عمه ام رو ازش قرض بگيرم!؟

هليا: امان از دست شما جوونها.

سهيلا ، حميده ، سهيل ، حميد و سوسن دور هليا مي گردند.

حميد: اي ولا اي ولا اي ولااااااااااااا

سهيلا: اين چيه؟ اينو بخونين: ما سه تا خواهر ، همراه دو برادر هي دورش مي گرديم به دور گل مادر.

هليا: بسه بسه خودتون رو لوس نكنيد ديگه، خجالت بكشيد خرس گنده ها.

همه مي خندند.

هليا: خوب ديگه اگه فردا رفتني هستيم، بخوابيد كه فردا خوب نمونيد.

سهيلا: من كه خوابم نمياد

سهيل: منم كه بايد وبلاگم رو بنويسم

سهيلا: واي گفتي داداشي! من افهامو چك نكردم.

هليا: دخترها برن پيش سهيلا، حميد و سهيل كه طبق معمول شب زنده دارند و نگهبان،شمسي جون و ميهن خانم هم پيش من مي خوابند. آقايون هم اتاق پدر. بچه ها اگه مي خواهيد بيدار بمونيد فقط سر و صدا نكنيد.

سهيلا:( جو گير مي شود!!!): پيش بسوي سهيل رايانه، حمله...

سهيل: سهيلا جان ، آروم تر نشنيدي مامان چي گفت؟ تا شما كارت با اينترنت تموم شه منو حميد هم آشغالها رو مي بريم دم در.

حميد و سهيل بيرون درب خانه سهيلا سيگاري روشن مي كند.

حميد: نكش اين ذهره ماري رو... يه چيزي بهت بگم؟

سهيل: بگو

حميد: ناراحت نميشي؟

سهيل: حميد تو چت شده امشب؟ خوب بگو چي مي خواي بگي؟

حميد: چقدر منو مي شناسي؟

سهيل: تفره نرو ، اين سوال رو هزار بار ازم پرسيدي من بهت گفتم اگه آدم خوبي نبودي هيچ تو خونه ام رات نمي دادم.

حميد: مي ترسم اگه بهت بگم ....ناراحت شي و بگي چه ادم نمك به حرومي هستم.

سهيل: نمي گم بگو چه مرگته، اعصاب ندارم.

حميد: هيچي بذار يوقت ديگه.

سهيل: حميد!!! اخلاق گنده منو تو هنوز نمي دوني؟ چيزي رو شروع كردي بگو

مي دوني از تو خماري گذاشتن بدم مياد.

حميد: من خاطر خواه شدم.آخيششششششششششش

سهيل:( مي خندد) مسخره ، سه ساعت مخ منو كار گرفته مي گه خاطر خواه شدم. يه تخته ات كمه ها ، اين چه دخلي به من داره.

حميد: ( با من و من مي گويد): آخه ... آخه... تو مي توني كمكم كني.

سهيل: جونمم برات ميدم. تو مثل داداشمي. ما با هم بزرگ شدم يك مدرسه رفتيم يك دانشگاه خدمت با هم بوديم. خوب حالا طرف كيه؟ نكنه خانم مهندس رو مي گي؟

حميد: نه بابا ، اونو كه از چشات خوندم دلت رو برده. طرف خيلي اشناست، مي شناسمش. مثل چشام بهش اطمينان دارم. مطمئنم خانواده ي من هم حرفي ندارند.

سهيل: كي هست حالا من ميشناسم؟

حميد : آره

سهيل: اي بتركي تو بنال ببينم چي مي گي؟ اسم طرف چيه؟

حميد: سهيل، تو رو ارواح خاك پدرت ، داد بيداد نكن اگر هم جوابت منفي هست فقط به من بگو اره يا نه همين.

سهيل: ديوونه اي تو؟ خوب كي هست.

حميد: قول دادي؟

سهيل: تا امپرم بالا نرفت مي گي يا داد بيداد كنم؟

حميد:سهيلا(بعد سرش را پايين مي اندازد)

سهيل:همين!؟ خوب دختر خودش صاحب داره تازه نظر خودش هم شرطه

حميد: يعني تو حرفي نداري؟

سهيل: درسته من داداششم اما در برابر مامان كاره اي نيستم من فقط طرف رو تاييد مي كنم يا رد ، تصميم گيرنده ي نهايي مامان و خود سهيلا هستند.

حميد: يعني تو منو....

سهيل:آره

حميد خودش را به گردن سهيل مي اندازد و او را مي بوسد.

سهيل:ااااااااااااااااااااااااا نكن بابا ، اشتباه گرفتي؛ منو چرا تف مالي مي كني آه

برو بگير بخواب.

و هر دو مي خندند.

با سپاس: مسافر زخمي روز هفتم

رادش .ا

+ نوشته شده در  شنبه 1384/05/08ساعت 1:22  توسط رادش احساني  | 



و خدایی که در این نزدیکی ست

بادرود

 

توضيح:در قسمت چهارم داستان پدر سوسن صباحي و در قسمتي صبحي معرفي گرديد ؛ در اينجا لازم مي دانم به اطلاع برسانم نام خانوادگي سوسن ناصحي مي باشد.(( اميد وارم خوانندگان گرامي ، كم و كسريهاي موجود منجمله غلطهاي املايي را كه دال بر كثرت كارهاي مختلفه و اشتباه چاپي ست بر من كمترين بخشيده و عفو نماييد.))

راز هليا قسمت پنجم

 

ديشب تا آنجايي پيش رفتيم كه با بهتر شدن حال هليا، سهيل و سهيلا ترتيب يك مهماني كوچك را دادند. كه در اين مهماني خانواده ي حسين پور و خانواده ي ناصحي حضور داشتند؛با اصرار آقاي حسين پور پدر حميد دوست سهيل، سهيل شروع به خواندن يكي از سروده هاي پدر بزرگ كرد و موجب شد تا هليا پرده از رازي كه هميشه سهيل را آزار مي داد بر دارد و ان راز صندوقچه ي پدر بزرگ بود.هليا كه دوست نداشت فرزندانش از حقيقت ماجرا مطلع شوند شايد هم نمي خواست مهمانها از اين حقيقت اگاه شوند. هنگامي كه نا مه ها را به سهيل داد بيهوش شد. و اينك ادامه ي داستان:

سهيل و حميد داخل حياط زير درخت هلو نشسته اند و با هم صحبت مي كنند؛ حميده خواهر حميد به انها اضافه مي شود.

حميده:بياين تو شام حاضره

سهيل: مامان بهوش اومد؟

حميده: آره ، با تو هم كار داره

همه دور ميز شام نشسته اند.

هليا: من معذرت مي خوام يه كمي زياده روي كردم ببخشيد اگه شما رو ناراحت كردم.

شمسي: اين چه حرفيه هليا جون؟ ما ديگه با هم اين حرف ها رو نداريم.

سهيلا:بفرماييد سرد ميشه از دهن مي افته.

سوسن: خانم احساني، آقا سهيل يه چيزهايي از پدرتون گفته ميشه در موردشون بيشتر بدونيم؟

هليا: چرا كه نه دخترم؟ حتما" با كمال ميل، اما احساس مي كنم از حوصله ي جمع خارجه.

حسين پور:من كه خوشحال مي شم

ناصحي:خوبيش اينه كه براي جوونهاي امروز تجربه ميشه و مي فهمند كه يكرنگي و صداقت و خاكي بودن اونموقع ها چقدر ارزش داره.

مهين: وا!!! ناصحي!؟ طوري مي گي كه انگاري نود سالته.

سهيل: مامان چرا هر وقت مي خواستم از صندوقچه ازت بپرسم چيزي نمي گفتي؟و الان يهو ؟ غيره منتظره؟

هليا:آخه اونموقع ظرفيت شنيدنش رو نداشتي. نمي تونستي درك كني عشق يعني چه، امشب تو چشات يه برق خاصي ديدم فكر مي كنم موقع اش شده كه همه چي رو بدوني. (با چشمش به سوسن اشاره مي كند) چون مي دونم يكي دلت رو برده و مي توني بهتر پدر بزرگت رو درك كني.

سهيلا: مامان ، شما كه گفتي بابا بزرگ اصلا" زن نداشت جر يان چيه؟ چي جوري ميشه!!!؟

هليا:روز سيزدهم ماه سه سال هزار و سيصد و سيزده ساعت سيزده نوزادي در يك خانواده ي سه نفري بدنيا مياد كه با اضافه شدنش خانواده اشون چهار نفر شد. اين بچه ي دوم خانواده و فرزند اول خانواده هم پسر بود.اسم برادر بزرگش فريبرز بود به همين خاطر اسمش رو فريد گذاشته بودند. مادرش هم خياطي داشت هم آرايشگري مي كرد. اونموقع آموزشگاه داشت. پدر ش هم كارگر ساده ي يك رستوران.حدود يك سالش بود كه با شيطنت و بازيگوشي برادر بزرگتركمد لباس كه پايه اش هم لق بود مي افته روي فريد و همون باعث ميشه كه تمام تنش كبود بشه و رو به مرگ بي افته. مادرش خيلي مومن و معتقد بود نظر امام رضا (ع) مي كنه تا بچه اش خوب بشه و اسم بچه اش رو بذاره جواد.جواد از استعداد خوبي برخوردار بودتا قبل از اينكه راهي مدرسه بشه حروف الفبا ي ايراني و انگليسي و حتي روسي رو هم ياد گرفته بود.

خوب شهرشون همين محمودآباد امروزي ، يكي از شهرهاي استان مازندران

اونموقع درسته كه امكانات به اينصورت نبود ولي واسه خودش بندري بود.

يه بندر كوچيك كه بيشتر جنبه ي ماهيگيري داشت تا جنبه ي تجارت و بار بري.گمركش هم همين مدرسه ي انقلاب بود.نيروهاي شوروي سابق همه جا بودند حتي تو تهران، دست بر قضا تنها سه يا چهار خانوار زندگي مي كردند كه خونه اشون درست بغل پايگاه روسها بود.جواد و محمود و مرتضي تقريبا" همسن بودند خوب جواد ازشون يك سال بزرگتر به همين دليل محمود و مرتضي هميشه به حرف جواد گوش ميدادند شايد همين مسايل باعث شده يعني يه جور تمرين تا بتونه نماينده ي مجلس بشه و تو كارهاي مديريتي موفق. روزها با بچه ها كنار دريا بازي مي كرد و عصرها هم مي رفتند تو پايگاه

با بچه هاي روسها بازي مي كردند ميچكا يكي از دخترهاي فرمانده ها بود كه از همه اينها بزرگتر بودفكر كنم دوازده سال داشت و جواد هم نه سالش بود.

اينطور كه خودش مي گفت ميچكا بهش حروف روسي رو ياد داده بود ولي در عوض جواد مي بايست مي رفت تو جنگل و براي ميچكا تمشك وحشي مي چيند.اكثر دخترها و خانمهاي روس رو مادر جواد ارايش مي كرد يا براشون لباس مي دوخت پدر بزرگش محمود بود و اولين نفري كه از دوره خان و خانبازي اونجا بود. يعني اگه بخواهيم از اين ديد نگاه كنيم سند مالكيت محموداباد جزو اموال پدري جواد محسوب مي شد!!! يكي از روزها جواد و ميچكا تصميم مي گيرند كه باهم به جنگل برند اما بچه هاي ديگه مثل محمود و مرتضي كه كمي بزرگتر بودند مزاحم بودند. با يك پليتيك ساده جواد از دست مزاحمين خلاص شدند جريان اينطوري بود كه جواد گفت:

بچه ها امروز ميچكا اومده با ما قايم باشك بازي كنه منتها چون ميچكا هنوز اين بازي رو خوب بلد نيست كسي كه گرگ ميشه بايد تا صد بشمره، طبق معمول محمود بيچاره گرگ مي شد و مي بايست چشم مي ذاشت تا بقيه قايم شن. وقتي مرتضي و بقيه خوب قايم شدن. جواد و ميچكا سوار دوچرخه ي ميچكا شدند و د در رو به سمت جنگل.بچه ها وقتي از پيدا كردن جواد و ميچكا نا اميد مي شن به پدر و مادراشون اطلاع ميدن حتي نيروهاي روسي هم وارد ماجرا ميشن. ديگه غروب شده بود و هوا تاريك همه دنبال گمشده ها مي گشتند. مسير جنگل طوري بود كه مي بايست از يك پل جوبي عبور مي كردي تا وارد محوطه ي وسيع جنگل بشي. وقتي پدر يك عكس نمي دونم شايد نقاشي از جنگل اونموقع نشونم داد. حتي تو خوابها هم همچين جنگلي رو تصور نمي كردم. اما حالا اين پدر سوخته ها نسل جنگل رو زدند و معلوم نيست با چوبش چي كار مي كنند!؟؟وقتي نيروها به پل چوبي رسيدند يكي از سربازها متوجه ي شكستگي نرده ي پل شد.آره درسته هر دوتا با دوچرخه افتاده بودند داخل اب. و از اونجايي كه آب خيلي تند بود اينها رو برده بود. ميچكا هم كه شنا بلد نبود. سربازها مسير رود رو طي مي كنند تا بچه ها رو پيدا كنند.. اما بي فايده در حال برگشتن بودند كه متوجه دود اتيشي در دور دست ميشن و به سمت آتيش مي رن و بچه ها رو پيدا مي كنند

كه هر دوتا فقط يه شورت تنشون بود!!! همين مسئله باعث شده بود تا پدر ميچكا خيلي عصباني بشه و جواد هم بزنه هيچ پدرش رو هم براي مدتي به زندان بندازه از اون ما جرا به بعد ديگه كسي نمي تونست با بچه هاي روسها بازي كنه. هر چي ميچكا به پدرش گفت كه اصلا اونچيزي كه فكر مي كنند نيست بلكه من داشتم غرق ميشدم و جواد منو نجات داد بعد هم براي اينكه سرما نخوريم آتيش كرد و لباسهامون رو در اورديم تا خشك بشه همين.

البته پدر جواد يكي دو روز بيشتر تو حبس نبود چون درست سه روز بعد از اون ماجرا پدر ميچكا به تهران منتقل شد.اينهم بگم كه ميچكا كه امروز تو مازندران بيشتر ميشكا تلفظ مي كنند همون گنجشك معني ميده.

سهيلا: بابا بزرگ واسه خودش كسي بود و ما خبر نداشتيم. معشوقه ي روسي!!

كه با اخم سهيل سرش را پايين مي اندازد.

شمسي: ما كه بچه بوديم اين چيزها حاليمون نبود چه برسه اون زمونها.

هليا: تازه پنجم رو پشت سر ميذاره كه برادر بزرگش دچار بيماري خوني ميشه

و سه سال با اين بيماري دست و پنجه نرم ميكنه و سر آخر در سن هجده سالگي فوت مي كنه و خانواده ي جواد دو باره سه نفر ميشن.

حالا ديگر مهمانها شام خود را خورده اند. هليا بلند مي شود كه ظرفها را جمع كند.

سهيلا: مامان باشه بعد جمع مي كنيم حالا بقيه رو بگو.

شمسي:(بلند مي شود در جمع كردند ظروف كمك مي كند):ظرف بايد بعد از صرف غذا شسته بشه.

سوسن: خانم احساني. پس تا ما ظرف غذا رو جمع و جور كنيم شما تعرف نكنيد تا ما بياييم.

ناصحي: سهيل خان پس شما ما را به يكي از اهنگهات دعوت كن.

حسين پور: به شرطي كه شاد باشه دوباره حال مادرت بد نشه.

سهيل: چشم.

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي

واي از دست اين دختره

تو چشم من نگاه نكن

آب ميشه قلبم تو سينه

اسم منو صدا نكن

بذار دلم ارو م بگيره

تو چشم من خيره شدي

با چشمهاي سياهت

داري منو آتيش مي زني

با حرارت نگاهت

واي از دست اين دختره

بد جوري داره دل منو مي بره

واي از جادوي خنده هاش

اينكه منو كشت با چشاش

مي خوام نگاهت نكنم

قلبم طاقت نمياره

كار ديگه از كار گذشته

دل ديگه به عشقت دچاره

براي تو فدا شدن

نمي دوني چقدر اسونه

دلي كه به تو مبتلا ميشه

بدون كه كارش تمومه

واي از دست اين دختره

بد جوري داره دل منو مي بره

واي از جادوي خنده هاش

اين كه منو كشت با چشاش

ديگه ديره ديگه ديره

براي از تو گذشتن

ديگه ديره ديگه ديره

براي از تو نگفتن

نميشه از تو جدا شد

نميشه از تو رها شد

هر كي تو چشم تو ذل زد

برده ي وسوسه ها شد

واي از دست اين دختره

بد جوري داره دل منو مي بره

واي از جادوي خنده هاش

اين كه منو كشت با چشاش

همه تشويق مي كنند.

هليا: من كه مي دونم كدوم دختره رو مي گي. منم موافقم

سهيل از خجالت سرش را پايين مي اندازد.سوسن با سيني چاي سر مي رسد.

باسپاس:مسافر زخمي روز هفتم

رادش.ا

+ نوشته شده در  جمعه 1384/05/07ساعت 2:8  توسط رادش احساني  | 



و خدایی که در این نزدیکی ست

بادرود

راز هليا قسمت چهارم

بعد از سفارش سوسن به مژگان، مادر سهيل را شبانه مورد عمل جراحي قلب قرار دادند و سهيل بخاطر همين موضوع به سوسن بدهكار شد.

انتظار چند ساعته ي سهيل ، سهيلا و سوسن به سر رسيد و هليا از اتاق عمل بيرون آمد. حدود ساعت دو و نيم بامداد سهيلا همراه سوسن راهي شدند و سهيل پيش مادرش ماند.

سهيل كه سرش روي تخت مادرش بود خوابش برده بود با نور خورشيدي كه از پنجره مي تابيد بيدار شد و اولين نگاهش به صورت مادر افتاد،آري مادر،مادري با رازهاي بسيار مادري كه شايد بگويم دلسوز است اما نيست؛ مادري كه مهربان است اما نيست، با اطمينان مي گويم مادري كه مادر است.

مادر همچنان خواب است و صورت مليحه اش در تلالو آفتاب مي درخشد

چند روز بعد

سهيل: الو ، سلام ، خوبيد خانم مهندس؟ من سهيلم.واقعيتش مزاحم شدم بگم كه بخاطر بهبودي مامان من و سهيلا يه مهموني كوچيك ترتيب داديم شب منتظرتون هستيم واسه شام. فعلا"

سهيل با شبهاي ديگه خيلي فرق كرد درست شده بود مثل دامادها پيرهن سفيد، جليقه و كت شلوار مشكي ؛ عطر گل يخ كه پدر بزرگ استفاده مي كرد بخودش زد و پشت رايانه اش نشسته بود و منتظر مهمونها. سهيلا هم يك پيراهن ابريشمي سفيد با دامن كلوش مشكي پوشيده بود هر كسي نمي دونست فكر مي كرد سهيل و سهيلا دوقلو هستند طرز رفتار و لباس پوشيدن و لحن حرف زدن و... سهيلا جلوي آينه ي قدي ايستاده بود و داشت روسري مشكي گيپور كه گلهاي سفيدي داشت سرش مي كرد كه صداي زنگ در بلند شد.

سهيلا: داداشي. مهمونها اومدن من دستم بنده بپر در و وا كن.

سهيل: شنيدم ، تازه در رو نمي پرن وا كنند! مي رن وا كنند.

سهيلا: خوب حالا گير نده!

سهيل: ( از پله ها در حال پايين اومدن): واسه خودت مي گم فردا يكي بياد خواستگاري ت پس مي خوره، مي گن عروس بيسواده.

سهيلا: داداشي!؟

سهيل: هه هه هه

حميد ، حميده ، شمسي خانم و آقاي حسين پور اولين مهمونهايي هستند كه وارد ميشوند. حميده و سهيلا با هم به آشپزخانه مي روند ، احتمالا آشپزي بهانه است، چون سهيلا اين كار را از مادرش خيلي خوب فرا گرفته بود و شام رو تمام و كمال آماده كرده بود حتي ميوه ها هم روي ميز به زيبايي هر چه تمام چيده شده بود.

سهيل هم گويا چند سالي بود حميد را نديده بود! دست در گردنش نهاده روي يك مبل دو نفره جلوي پدر و مادر حميد نشسته بودند.

پس از سلام و عليك معمول شمسي خانم گفت:

پسرم ، مامان كجاست پس؟

سهيل:الان مياد خدمتتون

آقاي حسين پور: سهيل جان تا چند روز ديگه كار شبكه ي هتل تموم ميشه؟

سهيل: فردا. كاره شبكه تموم شده سيستمها همديگر رو ميشناسن فقط يك سري كارهاي امنيتي مونده كه اونهم فردا تموم ميشه .

آقاي حسين پور: يه كمي اين حميد رو نصيحت كن.( رو به حميد) ياد بگير

حميد: بابا!!؟

سهيل: حميد كه بايد منو نصيحت كنه. پسر فعالي نيست ؟ كه هست. سواد نداره؟ كه داره. خوب آقاي حسين پور حميد رشته اش با من فرق داره.حميد گرافيك رايانه اي خونده.

حسين پور: اينها رو نمي گم ! نصيحتش كن زن ببره

حميد: بابا!!؟ بي خيال.

سهيل: خوب حتما" دختر مورد علاقه اش رو پيدا نكرده

حميد: چرا اتفاقا"( بعد حرف خود را مي خورد.)

حسين پور: چي شد؟ ما كه بهت مي گفتيم هر دختري رو دوست داري بگو تا بريم جلو،البته به شرطي كه خانواده دار باشه. چيزي نمي گفتي؟

در همين هنگام زنگ درب منزل بصدا در مي آيد.

سهيل: با اجازه، من مي رم در و وا كنم.

سوسن ، مهين و آقاي صباحي نيز به جمع مهمانها اضافه مي گردند.

صبحي و حسين پور با هم رو بوسي مي كنند و كنار هم مينشيند و حرف از قديم مي زنند و ياد جواني مي كنند. مهين خانم مادر سوسن هم با شمسي خانم گرم صحبت اند.

سهيلا با سيني چاي وارد مي شود و حميده نيز كنار سوسن مي نشيند.

سوسن: آقا سهيل مادر كجاست؟

سهيل: الان صداش مي كنم.

مهين: اگه داره استراحت مي كنه نمي خواد.

سهيلا: نه ، الحمدالله حالش خيلي بهتره ، داشت لباس عوض مي كرد.

سوسن: ( از جايش بلند مي شود) سلام.

نگاهها همه به راه پله است.گويا همگان سوالي در ذهنشان تداعي شده آيا اين واقعا" هليا مادر سهيل و سهيلاست!!؟ هليا با لباسي يكسره صورتي، خرمان خرمان از پله ها پايين مي آيد. چشمان عسلي اش همچنان درخشش دارد كه دل از هر پير و جواني مي برد. موهاي طلايي كه از جلوي روسري بيرون زده جلوه ي خاصي به صورتش بخشيده، سهيل به مادرش نزديك مي شود و دست مادر را مي گيرد و انرا تا كنار مهمانها راهنمايي مي كند.

بعد از كلي خوش و بش و احوالپرسي آقاي حسين پور مي گويد:

مي دونيد كه آقا سهيل صداي خوبي داره؟

هليا: اينو از پدر بزرگش به ارث برده!

حسين پور: اگه موافقيد سهيل ما رو به صداش دعوت كنه؟

همه: بعله

حميد:اجازه بديد.(رو به سهيل): سهيل جان گيتارت كجاست؟برم بيارم.

آقاي ناصحي: آفرين مرحبا خانواده اتن هنر منديد. ياد مرحوم رادش بخير

آقاي حسين پور: بله واقعا"

مهين:فيلم سفر سردش هنوز تو خاطرم هست.

شمسي خانم: اونكه فيلم بود، آلبوم هليا رو كه گوش داديد؟

حميده: الحق و الانصاف تو كارش عشق مي ورزيد. واقعا" حيف شد كه ...

سهيلا:(متوجه ناراحتي مادر مي شود): خوب ديگه داداشي شروع كن.

سوسن: بله شروع كنيد لطفا"

حميد: من با اجازه مي رم گيتارش رو بيارم(رو به سهيل): تو اتاقته ديگه؟

سهيل: زحمتت ميشه ، خودم ميرم ميارم.

حميد:( رو به حميده): بپر يه ليوان اب جوش براي استاد بيار.

حميد روي راه پله است كه سهيل مي گويد: بپر نه عزيز برو

همه مي زنند زير خنده.

حميد گيتار بدست از پله ها پايين مي آيد:

حميد:از من سوتي مي گيري؟ موي قشنگ!؟

سهيل به مادرش رفته با موهاي تقريبا: طلايي و صاف.

آقاي حسين پور: خوب ديگه ساكت باشيد. سهيل جان چي داري امشب براي ما؟

حميد: دريا رو بخون.

سهيل: نه حميد جان ! ايني كه مي خوام امشب براتون بخونم هديه مي كنم به مادر گلم كه از سروده هاي پدر بزرگه كه متاسفانه هيچ وقت پخش نشد.

همه تشويق مي كنند.

سهيل:

مي ميرم برات

نمي دونستي مي ميرم بي تو بدون چشات

رفتي از برم

تو مي دونستي كه دلم بسته به ساز صدات

آرزومه كه نمي دونستي

كه من مي ميرم برات

مي ميرم برات

عاشقم هنوز

نمي خواستي كه بموني تا بسوزي به ساز دلم

گفتي من ميرم

نمي خواستي بري تا فرداها يار خوشگلم

برو راهي نيست تا فردا ها ز تا پا گلم

زتا پا گلم

سفرت بخير

اگه مي ري از اينجا تك و تنها تا يه شهر دور

برو كه رفتن بدون ما مي رسه به يه دنيا نور

به يه دنيا نور

سفرت بخير

برو گر شكستي زمن مي توني دوباره بساز

ازلي شكسته، نا اميد و خسته دوباره باز غروب

نمي خوام بياي

نمي خوام ميون تاريكي من تو حروم بشي

نمي خوام ازت

نمي خوام مثل يه شمع بسوزي برام تا تموم بشي

برو تا بزرگي مي خوام كه فقط آرزوم باشي

آرزوم باشي

مي ميرم برات

نمي دونستي مي ميرم بي تو بدون چشات

رفتي از برم

تومي دونستي كه دلم بسته به ساز صدات

آرزومه كه نمي دونستي كه من مي ميرم برات

مي ميرم برات

در هنگام خواندن سهيل ارتباطي چشمي با مادرش دارد. گويا هر دو مي خواهند كه بگريند ولي خود داري مي كنند چشمان سهيل پر از سوال است كه پدر بزرگ اين شعر عاشقانه را براي كه سروده و چنين سوزناك مي خواند.؟

با پايان گرفتن خواندن سهيل ، ديگران كه محو صدا و نواختن گيتار سهيل بودن با صداي هق هق هليا مي شكند.

هليا به سمت اتاق پدر بزرگ مي رود و صندوقچه اي را از كمدي كه هميشه قفلش را پيش خود نگه ميداشت بيرون مي كشد. در صندوقچه را وا مي كند.

سهيلا پشت سر مادرش به اتاق مي رود. تا مادر را آرام كند.

هليا نامه هايي را از صندوقچه مي گيرد و به سمت سهيل مي آورد.

هليا: بيا بگير ، بخونش، تا بفهمي مادرت كيه؟ (بقيه نامه ها را به سمت سهيل پرت مي كند) بيا ، اينهمه ، همه رو بخون تا بفهمي پدر بزرگت چرا عاشق بود؟ بفهمي كه پدر بزرگت اصلا" زن نداشت.( بيهوش مي افتد.)

خانمها كمك مي كنند و هليا را به اتاقش مي برند. سهيلا چپ چپ سهيل را نگاه مي كند. سهيل مات و مبهوت مانده. سوسن نامه هاي پخش شده را جمع مي كند. حميد ، دست سهيل را مي گيرد و به حياط مي روند.

باسپاس: مسافر زخمي روز هفتم

رادش.ا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/05/06ساعت 2:22  توسط رادش احساني  | 



و خدایی که در این نز دیکی ست

بادرود

راز هليا قسمت سوم

 

پس از منصرف شدن قطع درخت هلو بنا به تعريف خاطرات سهيل و مطلع شدن از وجود صندوقچه اي كه هليا را دگرگون ساخت قرار شد تا سوسن و سهيل به عيادت مادر سهيل بروند و حالا ادامه ماجرا:

سهيل و سوسن وارد بيمارستان مي شوند؛ سوسن به سمت دختر عمه خويش مي رود و سهيل به سمت اتاقي كه مادرش بستري ست.

سهيل درب اتاق را باز كرده و با جاي خالي مادرش مواجه مي شود؛ سراسيمه به سمت جايگاه پرستاران مي دود و از پرستار بخش مادر ش را جويا مي شود.

پرستار بخش: جاي نگراني نيست بردنش سي سي يو.

سهيل با عجله به سمت سي سي يو مي دود كه در راهرو سوسن و مژگان را مي بيند.

سوسن: اتفاقي افتاده؟

سهيل: مثل اينكه حالش وخيمه بردنش سي سي يو.( رو به مژگان ) سلام.

مژگان : سلام

سوسن:( رو به سهيل): دختر عمه ام مژگان،( رو به مژگان): آقا سهيل كه گفته بودم.

سهيل: خوشوقتم

مژگان : همچنين

هر سه به سمت سي سي يو مي روند و با سهيلا كه كنار در انتظار مي كشد و نگران است مواجه مي شوند. مژگان وارد سي سي يو مي شود. اما ديگران را اجازه نمي دهند.

سهيل: سهيلا! چي شده؟ مامان حالش چطوره؟

سهيلابا ديدن سهيل اشك از چشمانش سرا زير شده و مي گويد: مامان زود تر از ما مي خواد بره پيش بابا بزرگ ( گريه اش شديد تر شده كه سوسن وي را در اغوش مي گيرد)

سهيل: زبونت رو گاز بگير، خدا نكنه؛ دكترش كجاست؟

مزگان درب را باز كرده و مي گويد:نگران نباشيد حالش بهتره اما بايد هرچه سريعتر عمل بشه.

سهيل: خوب عملش كنيد.

مژگان : ما كه حرفي نداريم. من مي رم اتاق عمل رو آماده كنم شما هم برو اتاق دكتر .

سوسن و سهيلا و سهيل به سمت اتاق دكتر مي روند.

پس از صحبتهاي اوليه و معمول دكتر كاغذي به سهيل مي دهد تا سهيل به حسابداري و پذيرش ببرد. سهيل چند قدمي از ميز دكتر دور نشده بر مي گردد و مي گويد: آقاي دكتر هزينه اش چقدر ميشه؟

دكتر:شش ميليون

سهيل: بهت زده و خشك مي ايستد.

سوسن: چرا وايسادي؟ برو خوب

سهيلا: آقاي دكتر ما اين پول رو نداريم چي كار بايد كنيم؟

دكتر: پانصدهزار تومن من از سهم خودم نمي گيرم.

سوسن: خانم يعقوبي دختر عمه ي منه.

دكتر: چرا اتفاقا" ايشون سفارش كردند پانصد ديگه رو هم شما نديد. از دست من ديگه كاري در اين زمينه ساخته نيست بايد با حسابداري حل كنيد.

سوسن: ممنونم آقاي دكتر، سهيل چرا ايستادي برو خوب

سهيل نرم نرم در حال رفتن ، سهيل و سوسن پشت سرش از اتاق بيرون مي روند.

سوسن: آقا سهيل نگران نباشيد شما جلو تر بريد ما هم مي آييم.

سوسن با همراي خود تماس مي گيرد

سوسن: الو بابا سلام ؛ من بيمارستانم براي مادر يكي از آشناها مشكلي پيش اومده بايد حتما امشب عمل بشه. پنج ميليون پول نياز دارم.

پدر سوسن: دخترم من اين ميزان پول دم دست ندارم ولي ببينم چي كار مي كنم هر چقدر تونستم رديف كنم ميارم. كدوم بيمارستاني؟

سوسن: دي

پدر: باشه من تا يك ساعت ديگه خودم رو مي رسونم فعلا"

سوسن: فعلا"

سهيلا: ببخشيد تو رو خدا تو زحمت افتاديد.

سوسن: چه زحمتي؟ تازه الان وقت اين تعارفات نيست؛ دوما" من كه نبخشيدم خوب براي هر آدمي ممكنه از اين اتفاقات بي افته هر وقت داشتيد پسش مي ديد.

برقي در چشمان سهيلا نقش مي بندد و قدمهايش را سريع تر مي كند تا به سهيل خبر بدهد.

پس از كلي بالا و پايين كردن و انتظارو غيره مادر سهيل را به اتاق عمل مي برند

سوسن و سهيلا پشت درب اتاق عمل انتظار مي كشند.

سوسن: سهيلا جون تو خسته اي مي خواي ماشين منو بگير برو خونه استراحت كن.

سهيلا: نه، ممنون نمي تونم دلشوره دارم.تازه سهيل هم هست.(اينطرف و آنطرف را مي بيند) سهيل كو؟

سوسن: فكر كنم رفته باشه بيرون هوا بخوره من مي رم دنبالش.

سوسن از بيمارستان مي آيد بيرون اينطرف و انطرف را مي بيند و با نگاهش دنبال سهيل مي گردد. سهيل كمي آنطرف تر زير يك درخت كنار جوي آب تكيه داده و سيگار مي كشد!!! سوسن آرام نزديك مي شود. سهيل با ديدن سوسن دستپاچه شده سيگار را مي اندازد.

سوسن: خوب كاري كردي انداختيش.

سهيل سرش را پايين انداخته و چيزي نمي گويد.

سوسن:من كه مي دونم اهل چيزي نيستي چه برسه به سيگار ولي يهوو تغيير كردي؛ ناراحتي ؟ خوب حق داري هر چي باشه مادره مي فهمم اما اين دليل نميشه كه خودت رو ناراحت كني ، با ناراحتي چيزي درست نميشه ، ميشه؟

من هم براي سلامتيش دعا مي كنم. اين فعلا" تنها كاريه كه از دستمون بر مياد.

سهيل: ( با بغض): چرا؟

سوسن: چي چرا؟

سهيل: چرا من نبايد امروز روز داشته باشم؟ چرا بايد براي عمل مادرم وا بمونم؟

سوسن: تو وا موندي!؟ خوب الحمدالله مادرت داره عمل ميشه و چند روز ديگه حالش خوب ميشه و مياد خونه. اينكه نگراني نداره.

سهيل:اين جاي خودش، موندم چه جوري از خجالت شما در بيام؟

سوسن:( با خنده) يه چيزي بگم ناراحت نميشي؟ احساس مي كنم يك تخته ات كمه. اينكه ناراحتي نداره. اولا" كه اين پول رو من با رضايت دادم. دوما" هر وقت داشتي بهم بر ميگردوني. سوما" بابت نزولش هم از پدر بزرگت برام مي گي. خوبه؟ حالا اخماتو وا كن نا سلامتي تنها مرد خانواده تويي. ببين من هر چي به سهيلا گفتم بره استراحت كنه گوش نكرد برو بهش بگو بياد طفلي خيلي خسته شده. اصلا" من مي برمش امشب پيش خودم. د د د وايساده منو عنر عنر نگاه مي كنه خوب بجنمب ديگه.

سهيل مي رود و صداي همراي سوسن بلند مي شود.

سوسن:الو، بله؟ سلام بابا خوبم. نه هنوز تو اتاق عمله، ميام؛ راستي بابا به مامان بگو مهمون داريم. سهيلا رو دارم ميارم خونه. سهيل كه امشب اينجا ميمونه درست نيست تنها خونه بمونه. شما كه اجازه ميدي؟

پدر: خوب كاري كردي دخترم. مامانت مي دوني چي ميگه؟

سوسن: نه

پدر: ميگه دختر خوبيه براي بهزاد بريم جلو

سوسن: اون اول بره شلوار خودش رو بالا بكشه بعد

پدر: منم همين رو گفتم.

سوسن: بابا به مامان بگو چيزي يهو نگه، فكر مي كنن پول داديم دخترشون رو بخريم. من از اين حرفهاي خاله زنكي خوشم نمياد.

پدر: مادرته ديگه چي كارش كنم؟ باشه من بهش مي گم زود تر بياييد خونه، فعلا"

سوسن: فعلا"

سهيل و سهيلا از پله هاي بيمارستان پايين مي آيند و به سمت سوسن مي روند.

سوسن: سهيلا جون زنگ زدم خونه كه امشب تو مياي.

سهيلا: نه تو رو خدا من راحتم ، بيشتر از اين ما رو خجالت نديد.

سوسن: ديگه خودت رو لوس نكن

سهيلا: نه آخه تا مامان از اتاق عمل بيرون نياد آروم ندارم.

سوسن: باشه قبول،( سوييج را به سهيلا مي دهد) پس برو تو ماشين استراحت كن.( به ساعتش نگاه مي كند): ساعت ده و نيمه، آقا سهيل شما شام چي ميخوري بگيرم؟

سهيل: ممنونم،به همراه مريض شام مي دن .

سوسن: من ميرم يه چيزي بگيرم بر مي گردم. راستي( همراه خود را به سهيل مي دهد) من و سهيلا كه نمي تونيم ديگه بيايم تو اين دستت باشه كار داشتيم خبرت كنيم.

سهيل: باز هم ممنون

سوسن: پيش سهيلا بمون تا من بيام( با يك چشمك) : آخه خيلي خوشكله بلندش مي كنند.

سوسن مي رود و سهيل كنار ماشين سوسن مي ايستد و مشغول حرف زدن با سهيلا.

سهيلا: داداشي، سوسن كيه؟ واسه چي به ما اينقدر كمك كرد؟

سهيل: مهندس معماره،مادر حميد معرفي كرد. حرف خراب كردن جلوي خونه و مغازه زدن پيش اومده بود اون هم اينو معرفي كرد ، دخترخاله ي حميد ميشه.

سهيلا: پولش رو چه جوري بديم؟

سهيل:تو فقط دعا كن مامان حالش خوب شه، اينها همه چي درست ميشه( دو دستي تو سر خودش مي زند): آخ آخ آخ ديدي چي شد؟

سهيلا: باز چي يادت رفت؟

سهيل: قرار بود امروز برم پيش حميد با هم بريم هتل آزادي . قرار داد ببندم

سهيلا: قرار داد چي!؟

سهيل : شبكه، من ميرم اين بغل يه زنگي به حميد بزنم. تو كارت دورگو(تلفن) داري؟

سهيلا: دارم ولي همراي سوسن كه هست.

سهيل: چي بابا بي خيال، درست نيست، در ديزي بازه حياي گربه كجا رفت؟

سهيلا:بيا اينم كارت

سهيل: من الان ميام.

سهيلا: راستي، اگه حميده گوشي رو برداشت بگو جزوه ها رو فردا برام بياره.

سهيل: باشه.

***** *** روز مادر بر مادران ايراني مبارك باد*** *****

باسپاس:مسافر زخمي روز هفتم

رادش.ا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/05/05ساعت 2:20  توسط رادش احساني  | 



 

و خدايي كه در اين نز ديكي ست

بادرود

{يك توضيح :نظرات دوستان مرا به فكر وا داشت. انتقادات و پيشنهادات مختلف، شايد حق ، نه نه حكما هميشه حق با مخاطب است. از دو حالت خارج نيست يا داستان و سبك آن خيلي قوي ست يا اينكه خيلي ضعيف،در هر دو حالت مشابه هايي هست كه خوانندگان به آن اشاره نمودند. يكي را به ياد نويسنده اي و اثرش انداخت؛ چون نام يكي از شخصيتها نيز در آن كتاب نيز آمده بود! ((عجيبا" غريبا)) به نظر حقير گرچه داستان پيش رو داراي يك حس نوستالژيك هست ، اما واقعي، واقعي نه به آن معني كه داستان از روي زندگي خصوصي كسي نوشته و پرداخته شده باشد بلكه امكان رخ دادن در واقعيت و يا تكرار آن است. و بي شك دليل شبيه بودن داستان بيشتر آشنا بودن آن است چرا كه به نوعي در واقعيت اطراف ما بوده ، هست و خواهد بود. مانند: قصه گويي پدر بزرگها و مادر بزرگها، وصيت ، علاقه ، دلتنگي و... حرف از دلتنگي شد يك دلتنگي خيلي خيلي كوچك از خوانندگان گرامي و ارجمند و آن اين كه چرا هر وقت به ترانه اي گوش مي دهيم به اين فكر نمي كنيم كه شاعر در هنگام سرودن آن چه حسي داشته

و يا اهنگساز . و من در اين مورد نمي دانم كه توانسته ام حس خود را بيان كنم يا خير؟ شايد براي اين انتظار كمي زود باشد. در نتيجه با شوق و انرژي كه شما خواننده ي ارجمند با نظرات خود به من مي بخشيد سعي در بهبود و ويرايش داستان مي كنم تا خاطر مبارك فراهم گردد.}

راز هليا

 

شب قبل تا انجايي پيش رفتيم كه سهيل با تعريف خاطره اي از پدر بزرگ خويش براي سوسن (خانم مهندس) مانع از قطع شدن درخت هلو گرديده و بنا به در خواست سوسن قرار شد تا سهيل از پدر بزرگ خويش بيشتر تعريف كند.و حالا ادامه ي ماجرا:

سوسن: (با دور گوي همراه{موبايل}): چشم حتما" پيگيري مي كنم . خدا نگهدار.( رو به سهيل): شما كمك نمي خواين؟

سهيل: ممنون، راستي شما اولين مهندسي هستي مي بينم كه به خونه هاي قديمي اهميت مي دي.

سوسن: نقل اهميت نيست، حرف آزادي كه ادم تو اين مدل خونه ها داره ؛ جدا از اينكه آدم رو ياد گذشته ها ميندازه.

سهيل: واقعيتش منم دوست نداشتم كه ريگي از اين خونه جابجا بشه اما متاسفانه بيكارم، ناسلامتي خير سرمون كامپيوتر خونديم اما كو كار؟ اونهم تو اين اوضاع و احوال. مامان ديد اينطوريه اجازه داد جلو رو خراب كنيم مغازه بزنيم منم يه خدماتي وا كنم.

سوسن: انشالله همه چي حل ميشه، خوب از پدر بزرگ بگيد.

سهيل: چي شده يهو به پدر بزرگم علاقه مند شديد؟

سوسن: برام جالبه

 

سهيل: تازه هفتم پدر بزرگ رو داده بوديم و همه از سره مزارش برگشته بوديم خونه.پدرم هم مي بايست بر مي گشت كيش ، كاره پدرم طوري بود كه در ماه 10 روز پيش ما بود، بيشتر به همين خاطر ما پيش پدر بزرگ زندگي مي كرديم

پدرم خيلي اصرار داشت كه ما رو با خودش ببره كيش اما آب و هواي اونجا به مامان نمي ساخت بعدها فهميده بودم بخاطر تنهايي پدر بزرگه كه مامان قبول نمي كرد ما بريم كيش ،ديگه هوا تاريك شده بود بخاطر مرگ پدر بزرگ كسي ديگه مثل سابق نبود و از همه بدتر مامان بود چه برسه به ما كه بچه بوديم و به پدر بزرگ وابسته تو هال نشسته بوديم كه يهو سهيلا رفت به سمت اتاق پدر بزرگ و بابا بزرگ بابا بزرگ مي كرد. سهيلا هفت سالش بود و من دوازده؛ بهش گفتم : چيه؟ چي كار داري؟ گفت: مي خوام بگم بياد شام بخوريم آخه گشنمه داداشي.رفتم جلو و دستش رو گرفتم اوردمش تو آشپز خونه. مامان همينطور روي مبل ولو بود . در يخچال و وا كردم خواستم بيسكويت رو كه طبقه بالا ي يخچال روي در بود بردارم كه قدم نرسيدو دستم خورد به شيشه هاي داروي پدر بزرگ و افتاد و شكست. با صداي شكستن مامان به خودش اومد و پريد تو اشپز خونه من هم از ترس سهيلا رو بغل كرده بودم و زير ميز آشپزخونه قايم شده بو ديم.

مامان ما رو ديد گفت: بياين ببينم شما كه چيزي تون نشد؟ بعد اومد و من و سهيلا رو بغل كرد و گفت: بچه ها بابا بزرگ ديگه پيش ما نمياد.

سهيلا: چرا دكتر بهش اجازه نمي ده؟

مامان ما رو برد اتاق پدر بزرگ و از پنچره اونجا ماه رو به ما نشون داد و گفت: بابا بزرگ رفت پيش خدا رفت اونجا يه خونه ي خيلي قشنگ درست كنه واسه ي شما، قشنگ تر از اينجا. تازه اونجا شهر بازي هم داره همه چي داره. سهيلا باز گفت: مامان پس خونه رو درست كرد بر مي گرده پيش ما؟

مامان گفت: نه بابا بزرگ ديگه نمياد ولي بوقتش شما ها مي ريد پيشش.ولي هر وقت خواستيد با بابا بزرگ حرف بزنيد به ماه نگاه كنيد و حرف بزنيد، بابا بزرگ صداتون رو مي شنوه.

من اونموقع نمي فهميدم كه چرا مامان خودش نمي خواست بياد اما حالا كه فكر مي كنم مي فهمم. احساس مي كرد پدر بزرگ رفته بهشت و اما خودش مي ره جهنم. خودش رو تو پير شدن پدر بزرگ مقصر مي دونست اينو بعدها به ما گفته بود چون هميشه مامان، پدر بزرگ رو ياد ...

سوسن: چي شده؟ سا كت شدي؟ ياد كي؟

سهيل: چاي تون سرد نشه؟ مامان بيشتر همه چي رو مي دونه تا من ولي چيزي مهمي كه اونشب اتفاق افتاده بود اين بود ، مامان به ما شام داد و مارو

اورد تو اتاقمون خوابوند. نمي دونم من واقعا خواب بودم يا بيدار چقدر طول كشيده بود نمي دونم. يهو صداي جيغ مامان بلند شد و من دويدم به سمت مامان؛ مامان رو تو اتاق پدر بزرگ مات و مبهوت پيدا كردم شده بود عينه مجسمه من ترس ورم داشته بود. داشتم ظهله ترك مي شدم هر چي تكون دادم صداش كردم انگار نه انگار. بعد شروع كردم به گريه تو بغلش كه يهو مامان هم منو بغل كرد و زد زيره گريه. فقط يادمه يك كاغذ تو دستش بود نمي دونم، نامه بود، ياد داشت بود؛ شايدم وصيت پدر بزرگ بود تو اين همه سال هيچ وقت نفهميدم كه اون كاغذ چي بود؟ كه مامان رو از اين رو به اون رو كرده بود. خيلي بيشتر از مرگ پدر بزرگ نا راحت شده بود. بارها خواستم بدونم، اما هر بار ما مان چيزي نگفت و حرف رو عوض مي كرد.(صداي زنگ ساعت مچي سهيل): واي ساعت شش شده. منو ببخشيد خانم مهندس بايد برم بيمارستان اخه چند روزيه كه مامان حالش بده روزا سهيلا بالا سرشه و شبها من مي رم.

سوسن: خدا بد نده چي شده؟ بلا دوره انشالله

سهيل: قلبشه، بايد عمل شه

سوسن : دكترش كي هست؟ كدوم بيمارستان؟

سهيل: دكتر ماند گار، بيمارستان دي

سوسن: اتفاقا" دختر عمه ام اونجا نرس اتاق عمله ، شما ماشين داريد؟

سهيل: نه اگه داشتم مي رفتم مسافر كشي!

سوسن : من شما رو مي رسونم.

سهيل : نه مزاحم شما نميشم.

سوسن : چه مزاحمتي ، منم مسيرمه؛ شما رو مي رسونم. هم دختر عمه ام رو مي بينم و يه سفارشي بهش مي كنم هم اين كه با مادرتون اشنا ميشم.

سهيل:خيلي ممنون، تا شما بريد سمت ماشين منم اين اتيش رو خاموش كنم.

سوسن: راستي واقعا شما ادم مستعدي هستي!

سهيل: چطور؟

سوسن: اخه چاي ديشلمه رو خيلي خوب از پدر بزرگتون ياد گرفتيد، چاي خوشمزه اي بود دستتون درد نكنه.

سهيل: (با لخند): خواهش مي كنم ، قابلي نداشت.

با سپاس: مسافر زخمي روز هفتم

رادش.ا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/05/04ساعت 2:2  توسط رادش احساني  | 



وخدایی که در این نز دیکی ست

بادرود

راز هليا

دوباره دوباره ها را مي نويسم ، دوباره از زخم مي نويسم، دوباره از سفر ، دوباره از روز، دوباره از شب و آه سينه سوز ...

از تو به تو مي نويسم و نامه ام را به باد مي دهم كه شايد آنجايي كه هستي باد بوزد و...اما نه با اين تفاوت كه ديگر نمي نويسم :((دوستت دارم!!!)) مي نويسم:((دوستت داشتم)). نمي پرسي چرا؟ كه مبادا بگويي دروغ مي گويم تو حق داري بخندي! چون هنوز هم دروغ مي گويم. هنوز هم:

من و ماه و ماهي و مي

شبهاي بي نور و تاريك را در انتظار تو( آفتاب) طي مي كنيم و خوب مي دانم كه هيچ وقت تو در شبهايم نمي تابي ؛ مي دانم منطقي نيست بگويم دوست دارم شب و روز بر من بتابي و اين اوج خود خواهي ست ((مگه نه؟))

پس تو برو سفر سلامت. فردا هم هوا ابري؛ اخ اگه بارون بزنه آخ اگه بارون بزنه

طفلي درخت هلو مون، مي ترسم امسال ميوه نده و خشك بشه. اخه بچه ها شما كه نمي دونيد اين درخت از وقتي كه من همسن شما بودم؛ بود. مادرم مي گفت: اين درخت رو پدرت درست روزي كه متولد شدي كاشته.

آره عزيزم اين درخت گلابي هم سن بابا بزرگه

هليا: بچه ها صد دفعه مگه نگفتم؟ بابا بزرگ رو اذيت نكنيد؟ آقا جون ببخشيد تو رو خدا تا مي رم تو آشپز خونه اين وروجكها ميان شما رو اذيت مي كنن.

+: نه دختر گلم بچه هاي خوبي ان مثل بچه گي هاي خودت كنجكاوند خواستند بدونن من چه كتابي دارم مي خونم منم براشون چند خطي رو خوندم.

هليا: خوب ديگه سهيل ، سهيلا بابا بزرگ رو ببوسيد كه وقت خوابه.

+: دخترم بچه ها رو خوابوندي يه ليوان آب واسم بيار قرصم رو بخورم.

هليا: چشم آقا جون.

وقتي رفتي نگفتي دختري دارم. هليا چقدر تو اون سنش مي فهميد و تو چي كم داشتي كه من حالا نه ، دخترت پاره ي تنت رو...

رفتي تنها تو با قايق عشقت!!!

هليا: آقا جون چرا از جات بلند شدي؟ پنجره رو چرا وا كردي ؟ هوا سرده واستون خوب نيست.

+:دختر گلم؟

هليا: جون دلم بابايي. هر وقت به من مي گي دختر گلم يه چيزي مي خواي بگي.

+: مي خوام با هات حرف بزنم((نگاهش همچنان به درخت هلو ست.))كمكم كن بريم زير درخت هلو.

هليا: بابايي بيرون سرده دكتر گفته نبايد به شما باد سرد بخوره واسه كليه هاتون سمه.

+: يك شب كه هزار شب نميشه.

هليا: پس بذارين پالتوتون رو بيارم.

+:مرا ببوس مرا ببوس براي اخرين بار

ترا خدا نگهدار كه مي روم بسوي سرنوشت

بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته

برم به جستجوي سرنوشت

درميان طوفان آن پيمان با قايق رانها

گذشته از جان بايد بگذشت از طوفانها

به نيمه شبها دارم با يارم پيمانها

كه بر فروزم اتشها در كوهستانها

آه

شب سياه سفر كنم

ز تيره راه گذر كنم

نگه كن اي گل من

سرشك غم به دامن براي من نيفكن

مرا ببوس مرا ببوس براي آخرين بار

ترا خدا نگهدار كه مي روم بسوي سرنوشت

بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته

برم به جستجوي سر نوشت

دختر زيبا امشب بر تو مهمانم

در پيش تو مي مانم تا لب بگذاري بر لب من

دختر زيبا از برق نگاه تو اشك بي گناه تو

روشن سازد يك امشب من

مرا ببوس مرا ببوس ...

هليا: بابايي چي شد امب بعد از اينهمه مدت زدي زير اواز؟ بابايي جوابم رو نمي دي؟ بابا؛آقا جون آقا جون آقا جون تورو جون هليا شوخي نكن تو رو جون...(با گريه)بابا...

كار گر:خانم موهندس اين درختكه رو چه كنم؟

خانم مهندس: (با گريه): كار تعطيله...

كارگر: به حق چيزاي نشنيده!!! تا ديروز داشت مي گفت درختكه رو بزن الان مي گه نزن.

خانم مهندس: آقا سهيل ميشه از پدر بزرگت بيشتر بدونم؟

چرا كه نه؟ اگه موافق باشيد بريم يه كافي شاپي جايي.

خانم مهندس: نه مي دونيد من با اين خونه ها زندگي مي كنم. ولي خوب ميشه مغازه ها رو طوري زد كه نه به ساختمون اصلي نه در خت كاري داشته باشه. راستي اينجا فكر كنم هنوز بشه يه چاي خورد؟

سهيل: اون هم ديشلمه پدر بزرگم اكثر عصرها ما رو مي اورد تو حياط به ما چاي ديشلمه مي داد.

صداي زنگ دورگوي همراه ( موبايل / تلفن همراه) خانم مهندس بصدا در مي ايد.

سهيل: تاشما به كارتون برسيد من هم چاي روآماده مي كنم.

***** ***** ***** پایان قسمت اول ***** ***** *****

هلیا: شکوفه ی صورتی درخت هلو

باسپاس: مسافر زخمی روز هفتم

رادش.ا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/05/03ساعت 2:10  توسط رادش احساني  | 



و خدایی که در این نزدیکی ست

 

بادرود

تقديم تو باد

اميدوارم در اين مکان بشود پيدا کرد همسفرانی که ياس را پاس ميدارند و و زير باران چتر نمی گيرند و به سوی آفتاب و نور رهسپرند و سنگ صبورانی که تا بشود گفت از انچه که نتوان گفت!نميدانم در شروع از چه بنويسم و چه بگويم شايد برای دوستانی که سری به اين کلبه می زنند جالب باشد علت انتخاب چشمان انتظار برای اين وبلاگ:

رفتي هنوز بوي تو مي آيد از بهار

من مانده ام دوباره و چشمان انتظار

و اينکه چه در نيای واقعی و چه در دنيای مجازی اينترنت تنها آمدم و تنها خواهم رفت!!!

تا نظر دوستان چه باشد؟ راستی يک زخمی را در جمعتان راه می دهيد؟

باسپاس: مسافر زخمي روز هفتم

رادش .ا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/05/02ساعت 2:12  توسط رادش احساني  |