و خدايي كه در
اين نزديكي ست
بادرود
نامه اي به ...
|
علاقه و محبت شديدي كه سابقا نسبت
به تو ابراز مي كردم |
|
دروغ بود و در حقيقت نفرت من نسبت
به تو |
|
روز به روز بيشتر مي شود و هر چه
ترا بيشتر مي شناسم |
|
بر دو رويي تو بيشتر پي مي برم و |
|
اين احساس در قلبم جاي مي گيرد كه
بلاخره بايد |
|
از هم جدا شويم و ديگر به هيچ وجه
حاضر نيستم كه |
|
روزي شريك زندگي تو باشم اگرعمر
دوستي،چون گلهاي بهاري كوتاه بود اما |
|
در همين مدت كم توانستم به طبيعت
فرومايه و هوسهاي زشت تو پي ببرم و |
|
بسياري از اخلاق و صفات نو برايم
روشن شده و مطمئن هستم |
|
اين خشونت و تندخويي تو بالاخره ترا
بدبخت خواهد كرد |
|
اگر بين ما ازدواج صورت گيرد تمام
عمر را |
|
با پشيماني خواهم گريست اگر آشنايي
ما پايان جدايي بود ولي جدا از هم |
|
خوشبخت خواهيم بود و حال لازم است
كه بگويم |
|
اين موضوع را هيچگاه فراموش نكن و
مطمئن باش |
|
اين نامه را سرسري نمي نويسم چقدر
ناراحت كننده است كه اگر |
|
باز هم بخواهي درصدد دشمني با من
باشي بنابراين از تو مي خواهم |
|
جواب نامه را ندهي چون نامه تو
سراسر |
|
دروغ و تظاهر و به دور از |
|
محبت است و من تصميم گرفته ام براي
هميشه |
|
تو و يادگاريهاي تلخ عشقت را فراموش
كنم. ديگر به هيچ وجه نمي خواهم |
|
خود را راضي كنم كه دوستت داشته
باشم و شريك زندگي تو باشم و |
|
حالا اگر مي خواهي به محبت واقعي من
پي ببري از شما خواهش ميكنم |
|
اين نامه را يك خط در ميان بخوانيد. |
|
نوشته شده در 5/1/1375توسط :رادش
احساني (شبي كه دوستان دور هم بوديم) |
باسپاس
بادرود

اميدوارم در اين مکان بشود پيدا کرد همسفرانی که ياس را پاس ميدارند و و زير باران چتر نمی گيرند و به سوی آفتاب و نور رهسپرند و سنگ صبورانی که تا بشود گفت از انچه که نتوان گفت!نميدانم در شروع از چه بنويسم و چه بگويم شايد برای دوستانی که سری به اين کلبه می زنند جالب باشد علت انتخاب چشمان انتظار برای اين وبلاگ:
رفتي هنوز بوي تو مي آيد از بهار
من مانده ام دوباره و چشمان انتظار
و اينکه چه در نيای واقعی و چه در دنيای مجازی اينترنت تنها آمدم و تنها خواهم رفت!!!
تا نظر دوستان چه باشد؟ راستی يک زخمی را در جمعتان راه می دهيد؟
باسپاس: مسافر زخمي روز هفتم
رادش .ا






